A place where you need to follow for what happening in world cup

رمان نویس دونالد آنتریم در مورد قدرت تحول پذیر لباسهای زیبا

0


با بزرگتر شدن مادرم ، به نظر می رسید از نظر جسمی و روحی رو به زوال است ، اما به کار خود ادامه داد. او بلوزهای New Age با اشیا attached متصل شده – پرندگان پارچه ای و کریستال های بسته شده با رشته – و کت های پف دار که دکمه های غول پیکر را نشان می داد ، ساخت. لباسهای او به زیبایی ساخته شده بود ، اما من گمان می كنم كه آنها مردم را به اجتناب از او سوق داده است. من در نیویورک زندگی می کنم اما هنگام مرگ با او در جنوب بودم. او تا آن زمان تنها بود ، مدتها طلاق گرفته بود ، هوشیار اما از نظر ذهنی ناراحت بود و در خانه ای کوچک در پایین تپه ای در کوههای غربی کارولینای شمالی زندگی می کرد ، نه چندان دور از محل تولد. ابریشم بلژیکی را با پیچ و مهره در قفسه ها نگهداری می کردند. چرخ خیاطی های او روی میز کار نشسته بود که بر اتاق نشیمن او مسلط بود. تصاویر مد آرت نوو و دکو – ایکارت ، ارته و بردسلی – بر روی دیوارها آویزان شده بودند. یک سال بعد از مرگ او ، من کتابی در مورد او شروع کردم ، کتابی در مورد زندگی ام با او. نوشتن سالها طول کشید و من تمام وقت در اضطراب بودم. پس از پایان کار ، دچار افسردگی اساسی شدم. من در اطراف آپارتمان قرص و چاقو حمل کردم و یک روز از پله های ساختمانم بالا رفتم و از پشت بام بیرون آمدم ، جایی که تقریباً از آتش فرار کردم. من یک تابستان را در بیمارستان در انستیتوی روانپزشکی ایالتی نیویورک گذراندم ، و در آنجا وحشت کردم ، زیرا احتمال مرگ داشت. من بی خواب و دارویی از سالن های بخش لج کردم. تصور می کردم یک زندگی در بندهای بند است. من با پرستاران پیاده روی می کردم و از آنها خواهش اطمینان می کردم. من مقدار زیادی درمان التهاب الکتریکی داشتم. من 30 پوند از داروهایی که برای ایجاد ثبات در من بود ، دریافت کردم. وقتی به خانه رسیدم دیدم تار شده و دهانم خشک شده است. دیگر شلوارم مناسب نیست. پیراهن های من تنگ و منقبض بود. بلند شدن از صندلی یک تلاش بود. چه بر سر بدن من آمده است؟ چه اتفاقی در زندگی من افتاده بود؟ از خودم متنفر بودم که در مورد مادرم و نوشیدن مادر ، فریاد زدن او ، طراحی های مسخره لباسش نوشتم. اما دلم برایش تنگ شده بود. احساس کردم بدون او گم شده ام.

سال 2006 بود. او برای پنج سال رفته بود. من تقریباً بیش از او مرده بودم. به چه چیزی اهمیت داده بود؟ چگونه او به من نشان داده است كه كيست ، چه چيزي را در زندگي براي او ارزشمند است؟ به لباس روی آوردم. شاید من به کت کشمیر با دکمه های آستین کار و یقه دوخته شده نزدیک احتیاج داشتم. شاید حالم در لباسهای قرمز قرمز خوب باشد ، نوعی که ممکن است یک مرد خوش چهره در یکشنبه پیاده روی در فلورانس یا رم بپوشد. چین دار؟ جلو صاف؟ آیا باید کراوات هفت برابر بزنم؟ آیا ممکن است انتخاب کراوات من در چنین زمان های گمراه کننده به من کمک کند زندگی جدیدی پیدا کنم؟

به صورت دوره ای سوار مترو به سمت میدتاون می شدم ، در نزدیکی خیابان پنجم پیاده می شدم و سپس به سمت ساکس ، یا تا برگدورف ، یا آن طرف و آن طرف بارنیز می رفتم. من فروشنده هایی را به یاد می آورم که همیشه با لباسی که از ورودهای اخیر فروشگاه می کشیدند ، زیبا به نظر می رسیدند. ما زیاد صحبت نکردیم – شاید سلام – شاید به این دلیل که خیلی خرید نمی کردم. وسایل را از قفسه ها بیرون کشیدم ، قیمت های آنها را بررسی کردم و دوباره آنها را بازگرداندم. ایجاد رابطه با یک فروشنده بدون سرمایه گذاری در ابتدا دشوار است. گاهی اوقات یکی کارت خود را به من تحویل می داد. ممکن است بگویم: “من این ژاکت را دوست دارم ، و سپس ،” با تو تماس می گیرم. بعد از مدتی ، من می گفتم ، “مراقب باش ، متشکرم” ، و با احساس فقیر و غمگینی آسانسور را به طبقه پایین می رسانم. یکی دو هفته بعد ، دوباره برمی گردم. مخصوصاً یك فروشنده را به خاطر دارم. او در طبقه اول در برگدورف کار می کرد. او قد بلند ، با ریشی زیبا بود. من او را با لباس استخوان شاه ماهی به یاد می آورم ، آبی تیره. او پاپیون بسته بود و جوراب هایش با شلوارهایش مطابقت داشت نه کفش هایش.

یک روز ، در بارنیز ، یک ژاکت دست ساز خاص پیدا کردم. آیا این سالی بود که من بیمارستان را ترک کردم؟ سال بعد بود؟ ژاکت برای فروش بود ، مشخص شده پایین. برای من هنوز گران بود. آیا می توانم از پس آن بربیایم؟ آیا توانایی پرداخت آن را ندارم؟ ژاکت ناپلیانی بود و از ترمه قهوه ای شکلاتی تراش خورده بود که یک پنجره کم نور به رنگ آبی و نارنجی را نشان می داد. کت شانه های نرم و بدون ساختار ، یک دریچه مضاعف در عقب و یک جلو سه دکمه داشت. کشیدمش و توی آینه نگاه کردم. من در این زاویه و سپس در آن ایستادم. من از فروشنده پرسیدم چه نظری دارد ، و او به من گفت که عالی است ، زیباست ، نمی خواهم آنرا رد کنم. به نظر می رسید که کت هیچ تغییری لازم ندارد ، انگار که آن لباس مخصوص من طراحی شده و سپس همان روز که من به آن احتیاج داشتم ، آن را روی قفسه گذاشته است. کت ممکن است برای من چه کند؟ کجا می پوشمش؟ آیا به مهمانی ها دعوت خواهم شد یا روزی صاحب خانه خواهم شد؟ من کاپشن را خریدم. این لباس مانند پیراهن قدیمی مورد علاقه متناسب بود و شکل آن پنهان من بود. آیا وضعیت من تغییر کرده است؟ آیا پشت من ناگهان صاف بود ، افتاده نبود؟ چند ماه بعد ، من یک کت و شلوار و سپس چندین پیراهن دست ساز به خانه آوردم. این لباس خاکستری متوسط ​​بود ، جلو دو دکمه داشت و یک تنگه عمیق داشت. پیراهن ها ایتالیایی بودند ، تقریباً مانند هرچیزی که خریدم. یادم می آید یکی در سایه سبز روشن ، با نوار باریک قهوه ای. من کراوات هایی را خریداری کردم که هنوز نپوشیده ام – کراوات های repp و کراوات های خال خال و کراوات های چهارگانه و پاپیون های چاپی گل به نظر می رسید ممکن است برای امروز یک کراوات داشته باشم ، و دیگری برای فردا. نمی دانم در آن سال ها چقدر پول لباس خرج کردم. جمع شد اما من جایی برای پوشیدن آنها نداشتم ، به طور خاص هیچ جا. من در دفتر کار نمی کنم من به مشتری سلام نمی کنم. خریدهایم را به خانه بردم و در کمد ذخیره کردم. طولی نکشید که یک ردیف آویز وجود داشت که لباسهای پوشیده نشده ، کت و شلوارهایی را در کیفهای کت و شلوارهایشان پوشانده بود و ده ها گره از قلاب ها ریخته بود. به نظر می رسید آنها بیش از حد گرانبها هستند تا بتوانند از آن استفاده کنند. بعضی وقت ها پیراهن و کراوات جدیدی می پوشم ، فقط برای این که قهوه بروم بیرون. بعداً پیراهن را با دست می شستم و سپس با دقت آن را اصلاح می کردم.

.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.